بنام خـــداوند جان و خرد    تاریخ :1396/12/05     ساعت:   21:24:33





لطفا جهت مشاهده بهتر سایت از مرورگرهای گوگل کرم و فایرفاکس ابدیت شده استفاده نمائید

 




شعر هفت سین برای کودکان

شعر کودکانه هفت سین

سبزه:

من سبزه ی قشنگم
با سرماها می جنگم

وقتی میام به دنیا
بستان می شه چه زیبا

نزدیک عید نوروز
با طبل حاجی فیروز 

عید شما مبارک(۲)

شعر هفت سین,شعر هفت سین برای کودکان

شعر هفت سین برای کودکان

سکه:

من سکه ام چه زیبا
زینت جیب بابا

با افتخار نوروز
می شم فراری یک روز

نزدیک عید نوروز
با طبل حاجی فیروز

  عید شما مبارک(۲)

تاریخ ارسال :  1395/12/30     نویسنده :   رزیتا
تعداد بار مشاهده :  420



,داستان شتر لنگ,قصه شتر لنگ

قصه کودکانه «شتر لنگ»

 

روزی روزگاری در یک بیابان شتری زندگی می کرد که با شترهای دیگر فرق داشت.

فرق او این بود که لنگ لنگان راه می رفت. یک روز دید که توی صحرا جنب و جوشی به پا شده. شتر لنگ پرسید: «چه خبر است؟»


یکی از شترها گفت: «قرار است مسابقه دو برگزار شود.»


شتر لنگ اصلاً فکر نکرد که نمی تواند در مسابقه شرکت کند. برای همین رفت تا اسمش را برای مسابقه بنویسد. دوستان شتر لنگ وقتی دیدند او هم می خواهد در مسابقه شرکت کند، خیلی تعجب کردند.


شتر لنگ که تعجب آن ها را دید گفت: «چه اشکالی دارد؟ چرا این طوری به من نگاه می کنید؟ مطمئن باشید من دونده ای چابک و قوی هستم و مسابقه را می برم.» دوستان شتر می ترسیدند در مسابقه به او آسیبی برسد.


بالاخره روز مسابقه فرا رسید. همه شرکت کننده ها سر جای خود قرار گرفتند؛ اما همین که چشمشان به شتر لنگ افتاد، او را مسخره کردند. ولی شتر لنگ با خونسردی و با لبخند در جواب آن ها گفت: «پایان مسابقه معلوم می شود که چه کسی از همه بهتر است، عجله نکنید!»


سه، دو، یک، را که گفتند، همه شترها مثل برق شروع به دویدن کردند. شتر لنگ آخر همه، لنگ لنگان می دوید. شترها باید از یک تپه بالا می رفتند و برمی گشتند. مسیر مسابقه خیلی طولانی بود، همه شترها خسته شده بودند. شترهای جوان تر با سرعت زیاد از تپه بالا رفتند؛ اما آن ها هم خسته شدند. بعضی از شترها هم از شدت خستگی روی زمین افتادند.


اما شتر لنگ آرام آرام، به راه خود ادامه داد. شتر لنگ به هر زحمتی بود خود را به بالای تپه رساند و وقتی از شیب تپه سرازیر شد، تازه شترهای خسته ای که مشغول استراحت کردن بودند، متوجه او شدند و تلاش کردند تا به او برسند؛ ولی توانی در خود نمی دیدند. برای همین در ناباوری دیدند که شتر لنگ زودتر از همه به خط پایان رسید و برنده شد!

 

منبع:tebyan.net

تاریخ ارسال :  1395/5/14     نویسنده :   محمدرضایی
تعداد بار مشاهده :  490



قصه برای کودکان

قصه کودکانه موش تنبل، کلاغ دانا

یکی بود یکی نبود کپل بچه موشی بود که با برفی برادرش، پدر و مادرش در لانه شان در صحرا زندگی می کردند. 

 کپل خیلی تنبل بود و تمام مدت روی صندلی مخصوصش نشسته بود و از خوراکی هایی که آنها به لانه می آوردند می خورد و ایراد می گرفت: اینها چیه دیگه؟ یه چیز خوشمزه تر بیارید!

 آن ها از دستش خسته شده بودند و هر چه اعتراض می کردند فایده ای نداشت. تا اینکه یک روز که کپل بیرون لانه در حال استراحت در آفتاب بود و بقیه داخل لانه بودند باد شدیدی وزید و او را به جای دوری برد.

 وقتی کپل چشمانش را باز کرد خودش را کنار یک برکه دید. او خسته و گرسنه بود و حتی بلد نبود برود و برای خودش غذا پیدا کند.

کپل شروع به گریه کرد. کلاغی صدای او راشنید و از روی درخت پرسید: چرا گریه می کنی؟

کپل ماجرا را برای او تعریف کرد. کلاغ گفت: اگر همیشه منتظر باشی تا دیگران کارهایت را انجام دهند هیچ وقت چیزی یاد نخواهی گرفت.

کپل گفت: درست است. من قول می دهم تنبلی را کنار بگذارم.

 کلاغ گفت: من هم تو را پیش خانواده ات می برم. کپل خوشحال شد و به همراه کلاغ به لانه اش برگشت و از آن روز تنبلی را فراموش کرد.

منبع:tebyan.net



تاریخ ارسال :  1394/12/02     نویسنده :   رزیتا
تعداد بار مشاهده :  609



قصه های جالب کودکانه

قصه کودکانه میمون بازیگوش

میمون کوچولو روی درخت ها بازی می کرد. همه اش توی هوا، از شاخه ها آویزان می شد و می پرید این طرف، می پرید آن طرف. یک روز با دمش از شاخه ای آویزان شد. یک مار که روی شاخه خوابیده بود، فِشی کرد و افتاد روی شاخه پایینی.

میمون کوچولو گفت: « وای! ببخشید، ندیدمتان! »


بعد، از نارگیلی آویزان شد و تاب خورد و پرید روی شاخه دیگر. نارگیل هم از آن بالا کنده شد و افتاد توی لانه کلاغ ها. جوجه کلاغ هاترسیدند و  قار و قار کردند.


میمون کوچولو داد زد: « وای! ببخشید، ندیدمتان! »


بعد، شاخه نازکی را گرفت و یک تاب بلند خورد و شیرجه زد روی سنگی که وسط برکه بود. قورباغه سبز از روی سنگ لیز خورد و شلپی افتاد توی آب.


میمون کوچولو داد زد: « وای! وای ببخشید، ندیدمتان! »


بعد هم پرید بالا و تنه درختی سیبی را گرفت و رفت بالا و بالا و بالاتر. آن وقت روی درخت سُر خورد و آمد پایین و افتاد روی کله خرس تنبل درختی!

میمون کوچولو داد زد: « وای! ببخشید، ندیدمتان! »


بعد با دُمش از شاخه ای آویزان شد و خواست سیبی بچیند که سیب یهو از ان بالا چرخ خورد و چرخ خورد و تالاپی افتاد پایین. اما دنگ ... دونگ ... دینگ و شترق شاخه نازک درخت شکست. میمون کوچولو افتاد روی خارهای تیز خارپشت: « آخ! »

میمون کوچولو همین طور که تیغ ها را یکی یکی از پشتش در می آورد، گفت: « حواست کجاست؟ »


خارپشت سرش رابالا آورد و گفت: « وای! ببخشید، ندیدمتان! » 

منبع: ماهنامه رشد نوآموز



تاریخ ارسال :  1394/9/15     نویسنده :   رزیتا
تعداد بار مشاهده :  632


داستانهای خواندنی,داستانهای جذاب

داستان بامزه خروس

می گویند مردی ، خروسی خرید و به خانه برد. وقتی وارد شد ، همسر جوانش ، سر و رویش را پوشاند و نهیب زد: ای مرد! غیرتت چه شده است؟ روزها که تو نیستی ، آیا من باید با این خروس که جنس مخالف است ، تنها بمانم؟ خروس را بیرون ببر و از هر که خریده ای به او بازگردان!

مرد ، خوشحال از این که ...

زن چنان پاکدامنی دارد که حتی از خروس هم دوری می کند ، به بازار برگشت و خروس را به فروشنده اش که پیر مرد دنیا دیده ای بود پس داد.

پیرمرد که ماوقع را شنید ، گفت: اشکالی ندارد؛ من خروسم را پس می گیرم ولی برو درباره زنت بیشتر تحقیق کن! کسی که درباره یک خروس چنین می کند ، لابد ریگی به کفش دارد و می خواهد رد گم کند.

منبع:niksalehi.com

تاریخ ارسال :  1394/3/07     نویسنده :   پارسا یزدان
تعداد بار مشاهده :  2108


 

کاربران جدید


Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/irsanatc/public_html/index1.php on line 607
tahmozi
mahboob21
mrfrozan
مهسان
mohsenziae
AAHMAAD
Vahidmorad
abbas@1985
spera

کاربران آنلاین


Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/irsanatc/public_html/index1.php on line 623
mahboob21
mrfrozan
مهسان
mohsenziae
AAHMAAD
abbas@1985
spera
alilia26
agabehy

آمار بازدید ها

وبگو | نمایش آمار بازدیدها بدون دیتابیس
» بازدید امروز: 13839
» بازدید دیروز: 16813
» افراد آنلاین این بخش: 130
» ورودی امروزازموتورهای جستجو: 5293
» ورودی دیروزازموتورهای جستجو: 5636
» بازدید کل: 9789693

مجوز تجارت الکترونیک

مجوز وزارت فرهنگ

logo-samandehi

راهای ارتباط باما

  • ایمیل: info AT irsanat.com
  • : irsanat.com AT gmail.com
  • کانال سایت: @irsanat
  • نلگرام پشتیبان: @digisanat
  • کانال فروشگاه: @irdigikala
  • تمــاس با ما